اومانیسم
Wednesday, November 07, 2007

"عکس ها هیچگاه دروع نمی گویند، شاید فقط به این دلیل دروغ نمی گویند که هرگز چیزی نمی گویند. همه چیز تفسیر است، و با اندکی کند و کاو می توان به قرائتی دیگر رسید."
"رادیکال بودن به معنی فهم ریشه ای چیزهاست؛ اما برای انسان ریشه خود انسان است. کارل مارکس"
"هر انسانی نمونه خاصی از یک مفهوم عام، یعنی مفهوم انسان است. در آراء کانت، این عامیت تا آنجا پیش می رود که انسان وحشی جنگل ها، انسان در وضع طبیعی و بورژواها همگی در یک تعریف واحد می گنجند، و صفات بنیادین یکسان دارند...جوهر انسان مقدم بر این وجود تاریخی است که ما در تجربه خود با آن رویاروی می شویم."
اومانیسم؛ نویسنده: تونی دیویس؛ مترجم: عباس مخبر
پ.ب.ن: فرق ما و اونا در همین چیزاست، همینه که ما هی در جا می زنیم و اونا روز به روز پیشرفت می کنن، چون اونا از بچگی یاد می گیرن که در این دنیای مادی شکست وجود نداره، ناامیدی معنا نداره؛ اما ما تا یه شکست می خوریم به جایی این که بفهمیم مشکل کجا بوده، میگیم خوب خدا نخواست....
موضوع : کتاب |
برای دوست خوبم
Sunday, November 04, 2007

می دونی وقتی پای عشق وسط میاد نمیشه همه فاکتورهای منطقی رو در نظر گرفت و به بهترین نتیجه عقلی رسید، پایه عشق بر دیوانگیه و کیه که ندونه زندگی بدون این عشق مفت نمی ارزه!
دو راهیه نفسگیریه، امیدوارم راهی رو انتخاب کنی که عشقت میگه و منطقت تایید می کنه!
پ.ن1: مشهدی ها و همدانی و قزوینی هم اتاقی هام هستن؛ قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم، فقط وقایع اتفاقیه رو می نویسم؛ همین!
موضوع : شخصی |
8 میلیمتر
Friday, November 02, 2007

انجمن فارغ التحصیلان نفت
Wednesday, October 31, 2007
حس خوبی بود؛ حس خوبی که بین بچه های دانشگاه نفت باشی، حس اینکه دنیا دیگه فقط یه بعدی نیست؛ دیگه فقط درس نیست! دیگه میشه نشست به همه چیز خندید! میشه خوش بود فقط بخاطر خوشی! میشه حس کرد یه هویت داری بنام نفت که پیوندت میده به آدم های زیادی که همه مثل خودت نسبت به این هویت و عامل سازنده اش یعنی دانشگاه نفت تعصب دارن.
مرسی فریبا و امین و صبا!
پ.ب.ن: هنوز 1 دقیقه از فیلم نگذشته که با پخش اولین صحنه فیلم مشهدی 2 بلند میشه و زیر لب یه چیزی میگه و میره. نیم ساعت بعد مشهدی 1 بلند میشه و میگه من نیاز به حموم پیدا کردم و میره! بقیه فیلم رو باید 2 نفری می بینیم....
قیصر امین پور
Tuesday, October 30, 2007
خورشیدها سر می زنند از پیش پایت
ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر
پیچیده در هرم نفسهایم، هوایت
آیینه موسیقی چشم تو، باران
پژواک رنگ و بوی گل، موج صدایت
با دستهایت پل زدی ای نبض آبی
بر شانه های من، پلی تابی نهایت
پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت
این روزها با "دستور زبان عشق " قیصر امین پور عشق بازی می کردم، این روزها همه خبر انتظاری رو داشتم جز فوت قیصر، با دیدن خبر شوکه شدم، مگه میشه کسی که دلش این همه جوونه، به این راحتی بمیره. شاید همونطور که خودش گفته رفت تا دیگه روزگار کاری به کارش نداشته باشه!
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد....
پ.ن1: می خواستم وقتی کتاب رو تا آخر خوندم، دربارش بنویسم؛ اما این حادثه بد باعث شد که... خیلی تلخه، من هنوز دارم با شعرهاش عشق بازی می کنم! بعضی ها هرگز نمی میرن.
پ.ن2: معمولا وبلاگ نویسا تا چند پست بعد رو آماده دارن و همیشه اینطور نیست که چیزی یا حسی که همین الان اتفاق افتاده رو همین حالا بذارن تو وبلاگشون؛ جز حوادث خاص مثل همین موضوع. به همین دلیل تصمیم گرفتم از این به بعد آخر هر نوشته ام یه بخشی رو اضافه کنم به نام پست بعد نوشت یا پ.ب.ن که یه کم درباره پست بعدیم بنویسم.
پ.ب.ن: اولین شرکت در جلسه انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه نفت تجربه خوبی بود، شاید بیشتر از سخنرانی خوب نعمت زاده مدیر عامل شرکت پالایش و پخش، دیدن و حرف زدن با فریبا و امین خان مرتضی پور و همسرشون صبا بود، برام جالب بود که چطور فقط بعد از چند سال کار کردن آدم با اینقدر پخته تر میشه! البته منظورم فقط امین بود؛ چون خانوم ها که فقط فکر خوشگذرونی بودن.
موضوع : شعر |
ما اینم دیگه!
Sunday, October 28, 2007
1- من کی هستم؟
حالا اسمم زیاد مهم نیست هر چند که خیلی از شماها که از وبلاگ قبلی با هم هستیم اسم منو می دونین. 3 آذر 63 دنیا اومدم، سال 81 مهندسی اکتشاف نفت دانشگاه نفت قبول شدم ولی آخر همون سال فهمیدم که همش چرندیات زمین شناسیه، برای همین تغییر رشته دادم و حفاری رو ادامه دادم. ورودی امسال دانشگاه شریف رشته MBA هم هستم! البته نه اینکه از حفاری خوشم نیومده باشه ولی MBA یه چیز دیگه است.
2-فصل و ماه و روزی که دوست دارم؟
من کلا هوای نیمه ابری که حالا نم نم بارون هم بزنه یا نزنه رو دوست دارم، تو شمال هر 4 فصل سال میشه انتظار چنین هوایی رو داشت، واسه همین همه فصل ها رو دوست دارم وقتی که شمالم.تو خوزستان فقط زمستون ها میشه انتظار چنین هوایی رو داشت، واسه همین وقتی که اونجا بودم زمستون ها رو دوست داشتم. توی تهران هم از این به بعد تا آخر فروردین میشه انتظار چنین هوایی رو داشت، واسه همین این ماه ها رو دوست دارم از این به بعد که تهران خواهم بود!
3-رنگ مورد علاقه؟همه رنگ ها رو جز رنگی که رنگ سال محسوب میشه!
4-غذای مورد علاقه من؟
فرقی واسم نداره، بیشتر بستگی داره جو چه جور باشه و قرار باشه همراه غذا خوردن کی باشه! البته در هر صورت ماکارونی نمی خورم.
5-موسیقی مورد علاقه؟
بدون شک فقط استاد محمد رضا شجریان! عاشقشم بی چون و چرا، صداش آرامشی بهم میده که قابل وصف نیست، 90٪ از زمانی که برای موسیقی میذارم رو استاد گوش میدم.
6-بدترین ضد حالی که خوردم؟
چیز خاصی به فکرم نمی رسه، کلا آدمی که به کسی ضد حال نزنه، ضد حال نمی خوره.
7-بزرگترین قولی که دادم؟
به خودم قول دادم آدم باشم و آدم باقی بمونم.
8-ناشیانه ترین کاری که کردم!
این ترین که میاد سخت میشه نوشتن، شاید چند کار ناشیانه به ذهنم می رسه ولی هیچ کدوم ترین نیست. فکر نمی کنم واسه ادم کوچیکی مثل من اصلا ترین در هیچ زمینه ای معنا داشته باشه.
9-بهترین خاطره زندگیم؟
بدون شک بهترین خاطراتم همه ماله فاطیماست! حالا کدومش، شاید تریا لادن.
10-بدترین خاطره زندگیم؟
به بدترین ها هرگز فکر نمی کنم؛ اگه بوده هم خیلی زود فراموش شده!
11-کسی که دلم می خواد ببینم؟
خیلی ها، ولی اگه قرار باشه یه نفر رو انتخاب کنم فقط فاطیما!
12-برای کی دعا می کنم؟
هر کسی که بگه منو دعا کن!
13-کی رو نفرین می کنم؟
هر کسی که بگه من نفرین کن!
14-وضعیتم در 10 سال آینده؟
15-حرف دلم؟
چنان مشتاقم ای دلبر، به دیدارت،که گر روزی برآید از دلم آهی؛ بسوزد هفت دریا را!
آمازون
Friday, October 26, 2007

اگه شما در این سایت کتابی رو سرچ کنید، سایت IP شما رو ثبت می کنه، و دفعه بعد که کتابی دیگر رو سرچ می کنین تبلیغاتی که در کنار صفحه میاد، هم در رابطه با موضوعیه که قبلا سرچ کردین و هم موضوع جدیدتون! به این ترتیب بعد چندین بار استفاده از سایت، این سایت دقیقا می دونه شما دنبال چه جور کتاب هایی هستین.
تکنیک ثبت IP یه پله بالاتر از روش گوگل در تبلیغات هستش که فقط تبلیغاتی درباره موضوعی مورد جستجو رو میده. در دنیایی که عرضه بیشتر از تقاضاست تبلیغات و بازاریابی حرف اول رو در موفقیت شرکتها می زنه!
پ.ن1: تبلیغات گلرنگ رو روی دستگیره های قطار های مترو در واگن ها زنانه دیدین، یه نمونه کوچولو و قشنگ از تبلیغات هدفدار شرکتهای ایرانیه، هر چند که خیلی ها معتقدند که تبلیغات مواد شوینده باید در قسمت مردانه باشه!
موضوع : مديريت |
مشیری
Thursday, October 25, 2007
چقدر فاصله ؟
آخر چقدر فاصله؟ آه
چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم ؟
چقدر بودن در پرده ی سکوت و نگاه؟
چقدر دوری از آفتاب آن لبخند
چقدر محروم از سایه سار آن گیسو
چقدر باید سر کرد بی نوازش او
چقدر ؟
چقدر...؟ چقدر؟
به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها
به حکم مبهم تقدیر سرنهادن ها
بشر چقدر به درمان عشق در مانده است؟
مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده است؟
مگر چه کاری خوش تر ز دوست داشتن است ؟
مگر که عشق گناهی برای مرد و زن است؟
چقدر باید بر این گناه تاوان داد ؟
چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟
چقدر صبر چه صبری به سهمگینی کوه؟
چقدر بی تو نشستن در این سکوت و ستوه؟
چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن؟
کویر حوصله را با تو در نوردیدن؟
میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک
چقدر باید مشتاق ماند و صبور
چقدر باید نزدیک بود و از هم دور
چقدر ؟
چقدر؟
موضوع : شعر |
همه جا فاطیما
Tuesday, October 23, 2007

بازيكنان اين تيم پرتغالي معمولا بدون حقوق و براي خدمت به عبادتگاه فاطيما پس از قبول شدن در آزمون پزشكي- ورزشي، به عضويت تيم در ميآيند؛ اما معمولا كمكهاي خيريه مردم و هواداران شامل حال آنها ميشود. قبل از هر بازي، نامهاي 3 كودك مانوس با فاطيما يعني لوسيا، جاكينتا و فرانسيسكو آورده ميشود و پس از مراسم دعا و نيايش، بازيكنان براي حضور در ميدان آماده ميشوند. بازي احساسي و فوق العاده تعصبي اين بازيكنان، براي ساير تيمها دردسر ساز شده است؛ به نوعي كه اين تيم در 4 سال گذشته با سرعتي عجيب، از دسته چهارم به دسته دوم صعود كرده و در جام حذفي امسال نيز با شكست دادن پورتو و اسپورتينگ ليسبون، بخت فراواني براي قهرماني دارد. حتي هواداران تيم رقيب نيز از موفقيت فاطيما خوشحال ميشوند. در وب سايت اختصاصي باشگاه فاطيما آورده شده است: "بليط مثل هميشه، بدون قيمت" به واقع نيز همينطور است و مردم ناحيه فاطيما، با اينكه از قشر ثروتمندي نيز نيستند؛ بليط ديدارها را براي كمك و كارهاي خيريه با چند برابر قيمت خريداري ميكنند.
در چگونگي و شرح حال حادثه 1917 بحثها و نقل قولهاي فراواني وجود دارد؛ اما حق با چه گروهي است، اين روزها چندان اهميت ندارد و قداست تپه فاطيما براي مردم آن ناحيه اثبات شده است. اين باشگاه به سال 1958 تاسيس شده و پدر مانوئل انريكه، كشيش آن زمان پرتغال، اين ناحيه را به عنوان يك محيط فرهنگي- ورزشي به رسميت شناخت و بازيكنش تا ابد به عنوان خادمين عبادگاه فاطيما شناخته شدهاند. روي كارلوس ويتوريا، سرمربي فاطيما با بازيكناني گمنام اما متعصب، صعودي چشمگيري در فوتبال پرتغال داشته است.
پ.ن1: به صحرا بنگرم صحرا تو بينم به دريا بنگرم دريا تو بينم
به هر جا بنگرم، كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بينم
وقتی فاطیما هست؛ من هستم!
پ.ن2: منم مثل بعضی از شماها تو یه کوچه بن بست دنیا اومدم؛ اما این کوچه هیچ وقت واسه من بن بست نبوده، چه قبلا ها که بهر حال یه راه دررویی پیدا می کردم و چه این روزها که همیشه ته کوچه یه دروازه کوچولوی آبی رنگ هست که هیچ وقت به روی من بسته نیست! نه، من هیچ وفت به ته کوچه بن بست نمی رسم!
موضوع : متفرقه |
جنسیت گمشده
Sunday, October 21, 2007

داستان پسری ترانسکسوال که می خواد عمل کنه و زن بشه و شرح مشکلات او با خانواده و جامعه پیرامون. اما من با این داستان مشکل دارم، دغدغه داستان و هدف غاییش اینه که پسره عمل کنه و زن بشه و همه چی به خیر و خوشی حل بشه و انگار چیزی نبوده و یا همون حذف کردن صورت مساله، مثل صادر کردن فتوی مبنی بر اینکه این عمل شرعیه و صادر کردن مجوز براش! همه این تلاش ها فقط برای اینه که ما میل

من فکر نمی کنم این جنسیت، جنسیت گمشده ای باشه که فقط با تطبیقش با یکی از جنسیت هایی که عامه قبولش دارن، مشکلش حل بشه، شاید مشکل در طرز تفکر ما باشه!
پ.ن1: آدمی که جنسش شریفی نیست، هر کاریش بکنین شریفی نمیشه، همه روزهای هفته رو هم درس بخونم، دیگه جمعه ها واسه خودمه؛ واسه فیلم دیدن و رمان خوندن و بیرون رفتن و از این حرف ها... شدیدن حس می کنم هویت سازمانی من تو دانشگاه نفت شکل گرفته و احساس تعلق خاطر بیشتری به دانشگاه نفت و لوگوی وزارت نفت دارم!
پ.ن2: در مورد فیلمی که دیدم چیزی نمی نویسم چون فقط زرد بود، به چند تا فیلم خوب و مرکز خرید خوب معرفی کنید دیگه...
موضوع : کتاب |
آقای رییس جمهور! 2 سال دندون به جگر بگیر!
Saturday, October 20, 2007

موضوع : سیاست |
هر چه صدا تو
Tuesday, October 16, 2007
هر شب من و دیدار در این پنجره با تو
از خستگی روز همین خواب پر از راز
كافی است مرا ای همه خواستهها تو
دیشب من وتو بسته این خاك نبودیم
من یكسره آتش! هه ذرات هوا تو
بیدارم اگر دغدغهی روز نمیكرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو
پژواك خودم بودم و خود را نشنیم
ای هر چه صدا؛ هر چه صدا؛ هر چه صدا تو
آزادگی و شیفتگی مرز ندارد
حتی شدهای از خودت آزاد و رها تو
یا مرگ و یا شعبدة بازان سیاست!
دیگر نه و هرگز نه كه یا مرگ كه یا تو
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا تو؛ همه جا تو؛ همه جا تو
پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهد از همهی خلق چرا تو!
محمد علی بهمنی
پ.ن2: از دیشب ISP شریف فیلتر گذاری شده! چراش رو نمی دونم؟؟
موضوع : شعر |
دختران ثابت قدم
Sunday, October 14, 2007

كلاسهاي 8 صبح دانشگاه كاملا اين تفاوت رو مشخص مي كنه، پسرها معمولا 10يكي در ميون دقيقه به 8 تازه از خواب بيدار ميشن، با چشمهايي پف كرده و وضعي نامطلوب ميان كلاس ولي دخترها مثل هميشه با 10 قلم آرايش جورواجور سركلاس حاضر ميشن، هميشه برام سوال بوده كه واقعا دخترا ساعت چند از خواب بيدار ميشن و اين پشتكار عجيبشون چه فلسفه اي داره!
اصلا منظورم نيست كه اين رفتار خانوم ها خوب نيست بلكه معتقدم كه كم و بيش بر اساس خوي زنانگي و غريزيه ولي نه همش! فكر مي كنم دخترها هم دوست دارن كه بعضي وقت ها راحت باشن و بدور از قيد و بند باشن، من مطمئنم كه حس شلختگي در همه آدم ها بدون استثنا وجود داره ولي اينكه چرا دخترا هميشه با اين ميلشون مبارزه مي كنن، برام سواله.
بنظرم مياد يكي از دلايلي كه چنين فرهنگي رو در دخترا ايجاد كرده، مي تونه صنعت باشه؛ شركت هاي بزرگ توليد مواد آرايشي و پوشاك. مدگرايي و تنوع گرايي جز براي منفعت صنايع بزرگ نيست، هر چند كه زبيا باشه و موافق با ميل آدمي! من فكر مي كنم اونا خيلي راحت مي تونن با ابزار رسانه هر رفتاري رو بخوان به جوامع گوناگون تزريق كنن، امروز دماغ سربالا، كمر باريك، سينه ها و باسن بزرگ مد هستش و شايد فردا يه چيزهاي ديگه!
پ.ن: اين نوشته آزاده عصاران رو خيلي پيش از اين ها خونده بودم، چند روزيه كه با ديدن چشم هاي پف كرده پسرا و در برابر خانم هاي خوش تيپ در يك كلاس هوس كردم چند خطي راجع بهش بنويسم!
موضوع : جامعه |
دزيره
Sunday, October 07, 2007

"حقوق بشر ملغی نمی شود.شايد مخفیانه يا آشکارا آن را زيرپا بگذارند اما کسانی که حقوق بشر را لگد مال کنند ،کسانی که حق آزاد ی و برابری را از برادران خود سلب کنند،مرتکب بزرگترين جنايت تاريخ می شوند و هيچکس برای آمرزش روحشان دعا نخواهد خواند."
يكي از با شكوه ترين رمان هايي كه خوندم بدون شك دزيره هست، داستان دختركي جوان كه 2 مرد تاريخ ساز عاشق او مي شوند، ابتدا مرد تاريخ ساز جنگجو و سپس مرد تاريخ ساز صلح طلب، پادشاه فرانسه و پادشاه سوئد، ناپلئون بناپارت و ژان باتيست! آن ماری سلينکو در وراي اين داستان عشقي بسيار زيبا قسمت هايي از تاريخ اروپا رو ورق مي زنه، داستان انقلاب شكوهمند ولي خونين فرانسه و ناپلئون ديكتاتور نابغه به زيبايي در اين داستان بيان شده. اگه هنوز نخونديش بخونين، از جمله جمله اين رمان لذت مي برين!
پ.ن: نكته جالب در مورد اين كتاب اينه كه آن ماری سلينکو نويسنده سوئدي كتاب اولين بار كتاب رو بصورت زير نويس در يه مجله سوئدي چاپ كرد!
موضوع : کتاب |
فرد يا گروه
Tuesday, October 02, 2007
منظور من از خانواده فقط خانواده نبود، منظورم هر گروهي متشكل از افراد بود، هر گروهي كه موجوديتش وابسته به حضور آدم ها در اون هستن، من همه اين گروه ها رو در يه دسته جا ميدم و همه اونا رو ارزشمند مي دونم ولي نه ذاتي! بلكه متاثر از آدم هاي تشكيل دهنده اون گروه ها هست. بنظر من فقط افراد ارزش ذاتي دارن. وقتي كه تعارضي بين فرد و گروه حاصل ميشه بنظر من حق با فرد هست، چه اين فرد در گروه در اقليت باشه و چه اينكه داراي قدرت كمتري در گروه باشه. هميشه در همه دموكراسي ها چنين اتفاقي مي افتد كه حق افرادي ضايع بشه كه اگه بخوايم خوشبينانه به دموكراسي نگاه كنيم اين افراد در اقليت هستن ولي حقوق اقليت ها هيچ گاه رعايت نميشه. البته در دموكراسي هاي موجود در جهان معمولا اكثريت نقش مترسك رو دارن و قدرت اصلي در اختيار صاحبان سرمايه هست و حقوق بشر حرف مفتي بيش نيست! در گروه خيلي كوچكي هم مثل خانواده هم وضع به همين منوال است، يعني خانواده هيچ ارزشي ندارد مگر افراد در خانواده احساس ارزش كنن. پيشتر ها بحث دادد حق طلاق به خانوم ها بود، منقدين اين بحث بيان مي كردن كه دادن حق طلاق به خانوم ها به دلايل مختلف باعث سست شدن بنيان خانواده ميشه، دلايلشون زياد يادم نيست ولي دليل عمده شون احساساتي بودن زن ها بود كه باعث ميشه نتونن منطقي تصميم بگيرن. حالا زياد دلايل مهم نيست، مهم اينه كه عده اي فكر مي كنن كه يك گروه 2 نفره مي تونه بدون احساس رضايت يكي از طرفين گروه خوبي باشه، در واقع بنظر اونا اين گروه هست كه ارزش داره و هيچ كس حتي افراد گروه حق نداره كه بر خلاف ارزش هاي گروه كاري كنه!
بنظرم اگه ما ياد بگيريم كه براي فرد ارزش قائل شويم، براي همه گروهايي كه فرد در اون عضويت داره نيز ارزش قائل شديم ولي بر عكسش صادق نيست!
پ.ن: اين كيبورد هاي سايت دانشكده علامت هاي فارسي رو نداره و من هيمنجور از حفظ تايپ مي كنم، يكي كامپيوتر يغلي نشسته چشم هاش در اومده كه من چطور از حفظ با اين سرعت تايپ مي كنم!
موضوع : جامعه |
زن خوب
Saturday, September 29, 2007
نفر اول مشهديه، كه كارشناسيش رو هم از دانشگاه فردوسي مشهد گرفته، آدمي اجتماعي تر از بقيه ولي چون تا حالا خوابگاهي نبوده يه ذره با زندگي تو خوابگاه مشكل داره. هر وقت از اين به بعد گفتم مشهدي 1 منظورم اين آقاست.
نفر دوم هم مشهديه كه اونهم كارشناسيش رو از فردوسي گرفته، كم حرفه، درس خونتر از اولي و حتي تو كلاس هاي گرايش هاي ديگه برق هم ميره شركت مي كنه، با اينكه تا حالا خوابگاهي نبوده ولي حرفي نمي زنه كه آدم بفهمه كه مشكل داره يا نه! هر وقت از اين به بعد گفتم مشهدي 2 منظورم اين آقاست.
نفر سوم قزوينيه كه كارشناسيش رو از دانشگاه رشت گرفته! با اينكه يه كم موسيقي هم گهگاه گوش ميده ولي بشدت درسخون نشون ميده.
تا حالا تقريبا اكثر بحث هايي كه در اتاق صورت گرفته بحث درسي بوده، فقط يه بار ...
مشهدي 1 كه دلش واسه مامانش تنگ شده ميگه كاش حداقل يه زن داشتم كه...(البته اين آقا اونقدر مثبت هست كه به دوستي با دختري فكر نكنه) از اينجا بحث ازدواج شروع شد، دوست ندارم همه بحثي رو كه بين چند تا دانشجوي كارشناسي ارشد برق شريف در گرفته رو بنويسم فقط نتيجه اي كه اين دوستان گرفتن رو مي نويسم:
1- زن خوب زني است كه تحصيلاتش از ديپلم تا حداكثر ليسانس باشه تا اگه هم بيرون از خونه كار مي كنه كارش زياد نباشه و بتونه كارهاي خونه رو بخوبي انجام بده!
2- زن خوب زني است كه حداقل نيمي از خصوصيات مامانشون رو داشته باشه، در واقع زن خوب زني است كه اين آقايون رو تر و خشك كنه!
البته من تو اين بحث شركت نكردم و بيشتر با لبخند هاي مليح اونها رو همراهي مي كردم، ترسيدم اگه حرفي بزنم منو از اتاق بندازن بيرون!
لطفا به اين سوال جواب بدين:
به نظر شما فرد مقدس تره يا خانواده؟
منظورم از خانوداه رابطه زن و شوهره!
موضوع : شريف گردي |
احمدي نژاد در آمريكا
Tuesday, September 25, 2007
سخنراني احمدي نژاد در دانشگاه كلمبيا هم ادامه سخنراني هاي مضحك او در چند سال اخير بود، هيچ چيز تازه اي نداشت، مثل هميشه غير علمي و پوچ، كاش احمدي نژاد حداقل سخنراني نكند، به قول ملكوت كاش هميشه لاريجاني در باره سياست خارجي حرف بزند!تحليل روزنامه اسرائيلي هاآرتص از سخنراني احمدي نژاد هم در نوع خودش جالبه، اگه اونجور باشه احمدي نژاد به هدف خودش رسيده.
پ.ن2: فكر مي كنين چرا شريفي ها زياد درس مي خونن؟ مطمئن باشين دليل اصليش اين نيست كه خيلي بچه هاي مثبت و درس خوني هستن ، مهمترين دليلش اينه كه استادهاي بي نهايت سختگيري دارن!
موضوع : سیاست |
حالا كه فكرش رو مي كنم
Sunday, September 23, 2007
نوشته هاي بسيار طولاني و فاصله كم زماني بين نوشته هاش باعث ميشه تا وبلاگ حالا كه فكرش رو مي كنم شايد نتونه وبلاگي جذاب براي همه باشه ولي دروغ چرا من با تك تك نوشته هاش حال مي كنم و همه رو شايد چند بار خوندم! در خوندنش شك نكنيد، البته وقتي كه زياد از نظرزماني در مضيقه نيستيد!
ديروز فرصتي دست داد كه در جلسه دفاعيه خانم آروين شركت كنم، بحث جالبي بود درباره گفتمان روشنفكري در بين سالهاي 1332 تا 1342 سالهايي كه كمتر در مباحث سياسي به اون پرداخته شده، نتيجه رساله اين بود كه گفتمان غالب در اون سالها گفتمان چپ و توده بوده و اثري از ليبراليسم در گقتمان روشنفكري نبوده.خانم آروين براي اثبات اين موضوع به بررسي نشريات اون سالها پرداخت كه صرفا با تكيه بر نشريات چنين نتيجه اي گرفتن مورد انتقاد دكتر زيباكلام و دكتر معيني واقع شد. البته نمره 19.5 كه به رساله ايشون داده شد نشون ميده كه اساتيد دفاعيات خانم آروين رو پذيرفتن!
پ.ن1: فكر نكنم دكتر زيبا كلام بتونه تو يه جلسه اي شركت كنه تيكه و متلك نندازه، ديروز هم آقاي دكتر كم نذاشتن!
پ.ن2: آدم بي فرهنگ بي فرهنگه!حالا مي خواد استاد دانشگاه تهران باشه يا هر كس ديگه. موبايل دكتر هاديان ديروز در حين جلسه 10 بار زنگ خورد و ايشون به همه تلفن ها جواب داد، حتي زخمت نكشيد رو ويبره بذاره!
پ.ن3: در حاليكه همه با لباس رسمي تو جلسه بودن من با تي شرت و شلوار جين اونجا بودم، بهر حال يه فرقي بايد بين مهندسا و علوم انساني ها باشه!
پ.ن4: اسم واقعي من ماكان علوي نيست، ماكان علوي اداي ديني است به بزرگ علوي و استاد ماكان در چشمهايش!
موضوع : وبلاگ |
مثل بقيه
Friday, September 21, 2007
راست دست بود، با دست راستش قاشق رو بر مي داشت، با دست راستش مي نوشت، با دست راستش كار مي كرد، مثل خيلي هاي ديگه تو اين شهر.
اهل سياست نبود، ولي هر روز روزنامه مي خوند، يا همشهري يا ايران، از صفحه آخر هم شروع مي كرد، رو صفحات ورزشي و حوادث بيشتر مكث مي كرد، مثل خيلي هاي ديگه كه روزنامه مي خوندن.
دوستان زيادي داشت، ولي فقط با چندتاشون درد دل مي كرد، هر حرفي رو كه نمي تونست به همه دوستاش بگه، مثل بقيه مردم.
كرم كتاب نبود، ولي هر وقت كتاب خوبي به دستش مي رسيد مي خوندش، از كتاب خريدن خوشش مي اومد، مثل بعضي هاي ديگه.
از كارش خوشش نمي اومد، ولي زياد كار مي كرد، نمي خواست درجا بزنه، دوست داشت بالاتر بره، ولي هيچ وقت نمي تونست حس خوبي نسبت به شغلش داشته باشه، مثل بعضي هاي ديگه.
آروم بود، هيچ وقت صداش رو براي كسي بالا نبرد، هميشه سعي مي كرد با محيط سازگار باشه، حتي بعضي وقت ها كه حقش رو مي خوردن با متانت برخورد مي كرد، مثل خيلي از مردم ديگه.
آرزوهاي زيادي تو سر داشت، ولي به كسي نمي گفت، دوست داشت فقط به اونا برسه نه اينكه اونا رو بازگو كنه، همه فكر مي كردن كه واقع گراست ولي او ايده آل گرا بود، مثل بعضي هاي ديگه.
اما ...
اما او با بقيه فرق داشت، او مثل بقيه نبود، او تنهاي تنها بود!
موضوع : داستان |
حمايت از خانواده
Wednesday, September 19, 2007
ماده 23 اين لايحه ميگه " اختيار همسر دائم بعدي، منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانايي مالي مرد و تعهد اجراء عدالت بين همسران مي باشد. " بطور حتم زشت ترين ماده اين لايحه همينه. هر مرد متاهلي اگه پول داشته باشه و يه تعهد نامه ساده رو پر كنه مي تونه اقدام به ازدواج دوم كنه، به همين سادگي و ديگه حتي نيازي به اجازه از همسر اول نداره. تعدد زوجات شايد در زماني نياز جامعه براي رسيدن به ثبات و آرامش بود ولي ديگه مدتهاست كه جز راهي براي شهوت راني مردان نيست. تفاوتهاي بنيادي كه جوامع امروزي با جوامع صدر اسلام كرده، نيازهاي جامعه رو تغيير داده و اين روزها اميال جنسي مرد و زن تفاوتي با هم نداره و اگه تعدد پارتنر هاي سكسي رو براي مرد قائليم، براي زن نيز بايد بپذيريم!
ماده 25 ميگه "وزارت امور اقتصادي و دارايي موظف است از مهريه هاي بالاتر از حد متعارف و غير منطقي با توجه به وضعيت زوجين و مسايل اقتصادي کشور متناسب با افزايش ميزان مهريه به صورت تصاعدي در هنگام ثبت ازدواج ماليات وصول نمايد. ميزان مهريه متعارف و ميزان ماليات با توجه به وضعيت عمومي اقتصادي کشور به موجب آيين نامه اي خواهد بود که به وسيله وزارت امور اقتصادي و دارايي پيشنهاد و به تصويب هيات وزيران مي رسد." اين قانون مي تونه اثرات دو گانه داشته باشه، از طرفي مي تونه بعضا باعث كاهش مهريه هاي سنگين بشه ولي از طرفي ذهن مبتكر ايراني مي تونه راه گريزي بر اون براحتي بزنه كه باعث افزايش همون مهريه هاي سنگين ميشه! فرض كنيد اگه قرار باشه بر مهريه x تومني y تومن ماليات ببندن، ميشه همون اول با توافق طرفين مهريه رو x+y گرفت كه در واقع پول ماليات هم از جيب مرد بدبخت ميره!!!
ماده 44 ميگه "چنانچه مردي بدون ثبت در دفاتر رسمي اقدام به ازدواج دايم، طلاق،فسخ رجوع نمايد،ضمن الزام به ثبت واقعه ، به پرداخت مبلغ بيست ميليون تا يک صد ميليون ريال جزاي نقدي و يکي از محروميتهاي اجتماعي متناسب محکوم مي شود. " يعني ميشه مخفيانه زن گرفت و هيچ جا هم ثبت نكرد كه اگه فهميدن 2 ميليون ميدي و خلاص! چندش آوره اين قانون!
در مورد خانواده خيلي حرف دارم باشه براي پست هاي بعدي.
موضوع : جامعه |
وطن
Tuesday, September 18, 2007
خيلي وقته دارم تلاش مي كنم كه افكارم رو يه كم بازتر كنم و زياد در بند مرزها نباشم ولي نمي تونم، وطن براي من جايي جز ايران با همين مرزهاي قراردادي نمي تونه باشه! من نمي تونم فراتر از مرزها به وطن نگاه كنم! نمي تونم ولي اي كاش مي تونستم! ای کاش ادمی وطنش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هرکجا که خواست...
براي از وطن نوشتن نياز به دعوتنامه نيست پس لطفا همه بنويسيد!
پ.ن1: اين نوشته اولين پستي است كه از سايت دانشكده استفاده مي كنم.
پ.ن2: اولين كلاس تموم شد،دكتر فيض بخش كه فوق دكتري از توكيو داره، استاد باسواد و سختگيري بنظر مي رسه، فعلا براي شروع 3 كتاب انگليسي و يه كتاب فارسي معرفي كرده كه خوندنش الزاميه!!!
پ.ن3: سايت دانشكده سرعتش بد نيست، ولي نكته مهمش اينه كه فيلتر نداره و بعد مدتها دارم يه كم اوركات بازي مي كنم.
موضوع : وبلاگ |
بازي وبلاگي!
Sunday, September 16, 2007
اول عادله و سپس محمد دعوتم كردن كه بهترين پستم رو انتخاب كنم. اول خواستم از زير بار اين مسئوليت شونه خالي كنم و بگم كه "بهترين پست، پستي هست كه ننوشتم" و ديدم اين جمله خيلي آرمانگرايانه هست ولي من آدم رئاليستي هستم و اين جمله براي من تعريف نشده است. بعد به فكرم زد كه بگم پست ها مثل بچه هاي من هستن و آدم همه بچه هاشو به يه اندازه دوست داره كه به ياد جمله كمال الملك در پاسخ به رضا خان كه گفته بود خدا شما هنرمندا رو بيشتر دوست داره گفت تو خونه هم بجه هاي شيرين بيشتر مورد توجه هستن و اين نقشه هم نقش بر آب شد. فكر مي كنم اگه واقعا بخوام درباره بهترين پستم بنويسم بايد نوشته هاي اجتماعي و سياسي و نوشته هاي معرفتي رو بي خيال شم چون در اين جور مسايل دچار تضاد هاي بسياري هستم و هنوز به خط فكري مشخصي در اين زمينه ها نرسيدم. شايد در تنها زمينه اي كه به نتيجه قطعي رسيدم به عشق باشه و او! واسه همين بهتر ديدم يكي از نوشته هاي عاشقونه رو انتخاب كنم. تاج سرم رو خيلي دوست دارم ولي دوست دارم از نوشته هاي وبلاگ قبلي كه فكر كنم نخوندين اسم ببريم، پس اين نوشته رو بخونين!
اما درباره الفباي وبلاگ نويسي كه محمد دعوتم كرده چيز خاصي به ذهنم نمي رسه جز اينكه بايد به خواننده و تفكرات او احترام گذاشت ولي از دلمشغولي هاي شخصي نوشت!
اين دوستان روهم به ادامه بازي دعوت مي كنم:
روسپيگري، دسي ژن، كلبه عشق ، تب 40 درجه، چقدر خوب بود اگه، آهو، راديو سيتي، بادوم، آيينه و مهتاب، بي بي شهربانو
پاسخ به كامنت هاي پست قبل:
به شدت جوگيرم كه تو شريف قبول شدم و البته به كسي ربط نداره!
من روزانه قبول شدم، در نتيجه شهريه اي ندادم!
موضوع : وبلاگ |
انتخاب واحد
Saturday, September 15, 2007
رفتار سازماني با دكتر قلي پور
روش هاي تصميم گيري براي مديران با دكتر عيسايي
تئوري سازمان و سازماندهي دكتر فيض بخش
حسابداري براي مديران با مهندس اكبريه
فقط يكشنبه و سه شنبه كلاس داريم و از قرار معلوم سه شنبه همين هفته اولين روز كلاس ها خواهد بود. امروز تو دانشكده از يه زوجي كه مثل اينكه امسال فارغ التحصيل MBA بودن يه كم آمار از اساتيد گرفتم، در آخر پرسيدم ميشه كلاس هاي هفته اول رو دودره كرد، كه دختره چنان نگاهم كرد كه بنظرم اولين باري بود كه دانشجوي دودره باز مي ديد، و خيلي جدي گفت كه اگه استادي نتونه بياد حتما قبلش اطلاعيه ميده! منم تشكر كردم و رفتم. با حراستي دم در هم حسابي رفيق شدم، با اينكه دومين برخوردمون بود بعد از 12 روز منو كاملا يادش بود امروز هم نيم ساعتي با هم گپ زديم، آدم بدي نيست.
و اما نكته تازه اي كه امروز فهميدم اين بود كه به جاي 50 نفر امسال 56 روزانه گرفتن كه 5 تاشون سهميه داشتن؛ 2 تا شون سهميه بنياد شهيد و يه دونه هم سهميه نفر اول، دختري بود كه نفر اول فيزيك دوره كارشناسي بود كه بدون كنكور اومده بود MBA!
موضوع : شريف گردي |
دلتنگ تو كه مي شوم
Thursday, September 13, 2007
دلتنگ تو که می شوم زمین خدا یعنی دیوار،دیوار بی روزن،روزن بی منظر...
دلتنگ تو که می شوم سرزمین روحم زمانه ویران،ویرانی بی شعر،شعر بی کلام
دلتنگ تو که میشوم ...
دلتنگ تو كه ميشم خاطراتمون رو روق مي زنم، مي خندم و مي گريم
دلتنگ تو كه ميشم مشيري مي خونم
"نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب!
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
"بهترین بهترین من"خطاب می کنم
بهترین بهترین من!
بهترین بهترین من!
دلتنگ تو كه ميشم استاد شجريان گوش ميدم، شب سكوت كوير
"تو که نازنده بالا، دلربایی
هر روز اين شعر رو مي خونم
"لحظه ی دیدار نزدیک ست! باز، من دیوانه ام...! های نخراشي ...! های نپریشی ...! لحظه ی دیدار نزدیک است"
رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري
پ.ن1: با اميرحال مي كنم با نوشته هاي عاشقانه اش بيشتر
پ.ن2: اين دومين باري بود كه با از نوشته هاي امير خان كمك گرفتم، اوليش اينه، حتما بخونينش!
دل نوشت به سبك ندا گر جای من غیری گزیند دوست ,حاکم اوست*** حرامم باد,گرمن جان به جای دوست بگزینم
موضوع : شخصی |
ماه رمضون
Wednesday, September 12, 2007

موضوع : متفرقه |
عاشقانه به تو
Tuesday, September 11, 2007
خیلی ساده
دوست داشت
خیلی ساده
میشود تو را
دوست داشت
از لای انگشتان به هم تنیده
و چشمهایی که هی
خیس میشود
خیس میشود
خیس میشود
ّدر «والضاااالین»
با بغضی که بوی یاس میدهد
در کبودی سحرو اشکهایی که هی
نمیبارد
نمیبارد
نمیبارد
خیلی ساده
دوست داشت
خیلی ساده
میشود تو را
دوست داشت
در هرم تبکردهی پا
یا حریر سبز نوازش
بر تن داغ
مثل آن پنجره
که ماه را
و از بیم صبح
رویش را هی
میبوسد
میبوسد
میبوسد
مثل لحظهی سلام
مثل عشقهای چهارده سالگی
که میایند و میروند
اما بدون کلام
و گونههایی که هی
سرخ میشوند
سرخ میشوند
سرخ میشوند
تو را میشود
دوست داشت
خیلی ساده
میشود تو را
دوست داشت
مثل تماشای غروب
از یک تراس کوچک خاک گرفته
از پشت ساختمانهای خاکستری
و خورشیدی که هی
ناز میکند
ناز میکند
ناز میکند
مثل نوشیدن
در عطش تابستانی ونک
و بفرما زدن
به لبهای چسبناک کودکی که هی
نگاه میکند
نگاه میکند
نگاه میکند
تو را میشود
خیلی ساده
دوست داشت
خیلی ساده
میشود تو را
دوست داشت
مثل مهربانی دستهایت
مثل ناز چشمهایت
مثل لحظهای که میگویی: آخ
مثل مرهمی که نیستی
به زخمهای دلم
مثل نیاز من به همیشه بودنات
مثل نبودنات
مثل آن لحظهای که من
وای
وای
وای
موضوع : وبلاگ |
دستم به داد دهنم نمي رسد!
Monday, September 10, 2007
اسم اين مجموعه شعر هست " دستم به داد دهنم نمي رسد" شعرهاش اونقدر ها چنگي به دل نمي زنه، مهمترين شعر اين مجموعه كه اسم كتاب هم از اون برداشته شده اينه:
دندانم درد مي كند
و از جويدن اين همه شعر بيزارم
دستم به داد دهنم نمي رسد
و از خطوط بي خيال اين صفحه مي ترسم
نگاه كن!
شهر پر است از دندان هاي فاسد
اين جا مي تونين وبلاگ اين آقا رو ببينين!
موضوع : کتاب |
رسوب هاي ذهني
Saturday, September 08, 2007
موضوع : جامعه |
ثبت نام
Thursday, September 06, 2007
شريف براي اولين بار بد نبود، بعضي بچه ها هم با پدر و مادرشون اومده بودن براي ثبت نام كه يه خورده عجيب بود!!! فكر نمي كردم شريف اينقدر دختر خوشگل و خوش هيكل داشته باشه!! دانشكده مديريت خارج از محوطه دانشگاه هست، يه ساختمون و يه حياط كوچولو! من اينجوري بيشتر دوست دارم، جو صميمي تر و راحت تري داره نسبت به دانشگاه هايي كه آدم كسي رو نمي شناسه!
اما آمار ورودي هايMBA امسال:
از نظر رشته هم مهندسي برق و صنايع و كامپيوتر بيشترين قبولي رو داشتن! چند تا مهندسي مكانيك هم بودن و يه دونه مهندسي عمران و يكي هم من!
تعدادي از نوشته هاي وبلاگ قبليم رو اضافه كردم!
موضوع : شريف گردي |
به کجاها برد این امید ما را
Wednesday, August 29, 2007
آدمی به امید زنده ست و امید به انتظار!
همه امید دارن که یه روز یه کسی بیاد و برای این امید، انتظار می کشن. میگن حتما میاد! میگن اون روز هم آدمند، همه خوبن، جهان به ثبات می رسه، ظلم دیگه نیست! من نمی دونم شاید بیاد! حالا فرقی هم نداره اسمش چی باشه، مسیح باشه یا بودا یا مهدی! فرقی هم نداره که چند سال بین ما نبوده، چند صد سال یا چند هزار سال نبود! فرقی هم نداره پدرش کی باشه یا دینش چی باشه یا الان کجاست یا چرا غیب شد، مهم اینه که قراره بیاد. راستش بنظرم اصلا فرقی هم نداره که بیاد یا نه، مهم اون روزه هست، مهم اینه که اون روز بیاد! مهم اینه که یه روز بیاد که دیگه ناله نباشه، دیگه کسی آهی از ته دل نکشه، دیگه دلی بی قرار نباشه، دیگه شک نباشه، دیگه خون رنگین تر نباشه، دیگه مادری به عزای بچه اش نشینه، دیگه دوری نباشه، مهم اون روزه! نمی دونم شاید شاید اون روز بیاد! حالا که فکرش رو می کنم می بینم من هیچ وقت آدم فرا زمینی نبودم، من یه آدم زمینی ام که دو پام رو زمینه و روح و دلم هم هیچ وقت بالاتر از زمین نبوده! دل من خیلی کوچکتر از اونه که به ناله همه مردم فکر کنم و به شک و تردید اونا! برای من مهم خودمم و تو! اگه تو بیای دل من آروم میشه، قرار دل من تویی نه کسی دیگه! می دونی چیه فاطیما برای من اون روز، روز وصل با تو هست و نه روز دیگه! خدا کند که بیایی!
های های دل تنگ من...
پ.ن: چند روزی نیستم! باید برم آبادان و بعد هم تهران برای ثبت نام، احتمالا دوباره از سه شنبه در خدمتتون هستم.
موضوع : شخصی |
MBA
Sunday, August 26, 2007
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
"...داوطلبین ورود به رشته مدیریت در دوره لیسانس از رتبه های پایین قبول شدگان در آزمون سراسری هستند. اگرچه آموزش نیروهای مزبور برای تصدی مشاغل کارشناسی و سرپرستی در رده های پایی سازمانی ضروریست، ولی عموما و به جز استثنا ها، از فارغ التحصیلان دوره های لیسانس مدیریت نمی توان انتظار ایجاد تحولات کیفی در مدیریت سطوح مختلف را داشت. آموزش رشته مدیریت باید در سطح بعد از لیسانس و برای فارغ التحصیلان با استعداد کلیه رشته ها از جمله رشته های فنی-مهندسی توسعه یابد و با آموزش های کیفی بالا جوانان زبده و با استعداد را آماده پذیرش مسئولیت های مدیریتی سطوح مختلف نماید...با توجه به کیفیت بالاتر دانشجویان رشته های فنی-مهندسی و نیز با توجه به کیفیت آموزش های تحلیلی در این رشته ها لازمست دانشگاههای فنی-مهندسی به ایجاد و تسعه آموزش های فنی-مهندسی اقدام کنند. این اقدام هم سبب بهبود و ارتقا کیفیت آموزش های مدیریت در کشور خواهد شد و هم سبب آشنایی بیشتر مهندسین کشور به عنوان عناصر مهم در انتقال و توسعه تکنولوژی با دانش مدیریت خواهد گردید..."متن بالا، قسمت های پایانی مقاله ای تحت عنوان "نقش مدیریت در انتقال تکنولوژی و توسعه صنعتی" از دکترعلينقي مشایخیه که در فروردین 1372 به چاپ رسیده. اين مقاله نشون ميده كه دكتر از اون زمان در فكر آوردن MBA به ايران بوده. تلاشهاي دكتر بالاخره سال 79 جواب ميده و دانشگاه شريف در اون سال براي اولين بار دانشجو در رشته MBA جذب كرد. MBA نه مديريت بازرگاني هست و نه صنعتي يا دولتي و حتي بازاريابي! MBA مديريت Business است و شامل كليه عمليات از توليد تا خدمات پس از فروش هست. MBA اصولاً رشته ای هستش که برای کسانی طراحی شده که زمینه مدیریت نداشتند، به دلیلی وارد فضای مدیریت یا کسب و کار شدند و الان احساس نیاز به مهارتهای مدیریتی می کنند. بر خلاف دیگر گرایشهای مدیریت نظیر بازرگانی، صنعتی و ...، MBA کمتر به مباحث تئوریک می پردازد و بیشتر به یاد دادن مهارتها و استفاده از ابزارهای مدیریتی در محیط کسب و کار توجه دارد. باید بگم که بی اغراق دانشگاه شریف از اساتید دانا و بسیار باهوشی در MBA استفاده می کنه که هم تحصیلات آکادمیک بسیار خوبی دارند و هم در محیط کسب و کار بسیار موفق هستند. از اساتید می تونم به پروفسور مشایخی اشاره کنم که تنها Full Professor مدیریت در ایران هستش و فوق دکترای مدیریت از دانشگاه MIT آمریکا داره و رئیس انجمن سیستمهای دینامیکی آمریکا هستش و مشاور شرکتهایی مثل Caterpillar و ... در آمریکا بوده و هنوز هم در آمریکا در طول تابستان به عنوان یکی از بهترین مشاوران مدیریت فعالیت میکنه.دکتر فریدون قاسم زاده که از دانشگاه مک مستر کانادا دکترای IT داره و مدیرعامل و مؤسس شرکت «افرانت» هستش که معرف حضور دوستان هستشدکتر منوچهر نجمی که دکترای مدیریت کیفیت داره و رئیس دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف هستش. در حوزه کیفیت ایشون بسیار مطرح هستش و یکی از معدود ارزیابهای درجه اول EFQM در خاورمیانه هستشدکتر عبدالمجید مدرس که بی اغراق نفر اول مدیریت عملیات در ایران هستش و همین بس که بدونید مدیر لجستیک مک دونالد در ژاپن و مدیر عملیات کوکاکولا در ژاپن بوده.دكتر نيلي كه در اقتصاد يه غول بزرگ به شمار ميره!
ورود به MBA مخصوصا از نوع شريفيش اصلا ساده نيست و مستلزم يه دوره سخت خرخوني مي باشه! بدبختي كساني كه مثل من پارسال امتحان دادن اين بود كه كل سيستم سوالاتش تغيير كرد و فكر مي كنم احتمالا حق خيلي ها ضايع شد! اولين تغييري كه كرد حذف شدن درس تئوري مديريت از كنكور بود كه يه تغيير كاملا مثبت براي بچه هاي فني و مهندسي بود و كلا MBA جايي براي بچه هايي كه كارشناسي مديريت خوندن نيست. تغيير دوم سوالات زبان بود كه از 10 تا سوال به 100 تا تغيير پيدا كرد و تنوع سوالات هم خيلي زياد شد كه هر جور سوالي كه طراح بنظرش مي رسيد رو گرفت. تغيير آخر هم GMAT بود كه يه سري سوالات زبان فارسي به سوالات اضافه شد به اين ترتيب كه 11 جمله دادن و در هر جمله زير 3 كلمه رو خط كشيدن كه بايد تعيين مي كرديم كدوم مشكل گرامري داره و اگه هيچ كدوم گزينه 4! سوالات GMAT بجاي سخت بودن شوكه كننده بود.
من اين چند تا كتاب رو خوندم، فكر مي كنم براي همه كافي باشه:
زبان: 504 و Essential Words for the TOEEL و انگلیسی برای دانشجویان رشته مدیریت نوشته دكتر فرهاد مشفقي و زبان MBA نوشته آرمان اشراقي
GMAT: احمدصداقت - انتشارات نگاه دانش
رياضيات : كتاب مسعود آغاسي و نيكوكار
موفق باشيد!
موضوع : مديريت |
ادامه داستان
Saturday, August 25, 2007
داستان اونجور که دلم می خواست پیش نرفت ولی خوب حیفه که ادامه پیدا نکنه! بهر حال داستان تا حالا اینجور شده، یه آدم با ذوق بیاد داستان رو از این مرگ زودهنگام نجات بده!
زن سینه هاش رو زیر سوتین جا میده! با نگاهی حسرت بار به مرد نگاه می کنه و به آخرین هم آغوشیشون فکر می کنه! مرد در حالیکه زیر چشمی به زن نگاه می کنه که الآن داره دکمه مانتوهاش رو می بنده، حواسش به حلقه کردن دوده سیگاره. زن در حالیکه بغض کرده روسریش رو سرش می کنه و کیفش رو بر میداره . انگار منتظره مرد چیزی بگه ولی مرد همچنان مشغول حلقه کردن دود سیگاره .زن در رو باز میکنه. با هم از طريق چت آشنا شدند. مرد 45 سالش بود و او دختري 19 ساله بود. كم كم به هم عادت كردند. هر دو يك خصوصيت مشترك داشتند و آن تنهايي بود و وقتي با هم چت مي كردند ديگر تنهايي در كار نبود. دو سال تشنه ديدار هم بودند و از همون زمانی که برای اولین بار باهاش چت کرده بود حس می کرده که نقاط مشترکی با بیتا داره و به یاد اولین لحظهای رو که با وب کم همو دیده بودن می افته! انگار هميشه داستان همين گونه است. انسانها در فضاي سايبر همه خوبند، همه مهربانند و همه باوفا. مسنجر فقط شكلكهاي محبت آميز و دلبرانه را ارسال مي كند. بيتا دختر خوب و كمرويي بود كه از همه دنيا فقط يك دوست نياز داشت براي پر كردن تنهايي هايش. اهل كتاب و موسيقي بود و كمي تا قسمتي رويايي. تنها عيبش سستي در تصميم گيري و ترسهاي تمام نشدني اش از هر چيز و همه. ميخواد خارج بشه كه مرد صداش ميكنه و بهش ميگه : به روزي فكر كن كه از آسمون آتيش مي باريد و در به در يه جا بوديم كم ي خنك باشه و نبود. زن ادامه داد آره ، آخرشم نشستيم روي پل عابر پياده. مرد میگه كه اين آخرين ملاقات ما بود و من تصميم گرفتم كه ديگه تو رو نبينم . ازت ميخوام ديگه به سراغ من نياي و همه چيزو فراموش كني . هر چي كه بين ما بود ديگه تموم شد .
زن با شنيدن اين حرف انگار آب يخ بر رويش ريخته باشند خشكش زد تمام آروزهاش به يكباره فرو ريخت.اون فكر مي كرد كه مرد آرزوهاش اونو واقعا و از ته قلب دوست داره ولي با شنيدن اين حرف فهميد كه فقط به اندازه يك لذت چند دقيقه اي ارزش داشته نه بيشتر. زن پيش خودش فكر كرد: همشون همينطور هستن وقتي به اوني كه ميخوان ميرسن ديگه كاري باهات ندارن. بيخود بهش دل بسته بودم. در و پشت سرش محكم بست و تصوير اونو از ذهنش براي هميشه پاك كرد. زن كه ميره، صداي زنگ موبايل مرد بلند ميشه! اونور خط مرجان، همسرش هست! مرد ميگه محله كاره و جلسه داره، دو سه ساعت ديگه بر ميگرده خونه! پا ميشه لباس هاشو مي پوشه، به سمت خونه حركت مي كنه. تو راه به بيتا فكر مي كنه كه ديگه نمي تونه گرماي بدنش رو حس كنه، به مرجان فكر مي كنه، به اينكه عاشقه يكي ديگه است، يه اينكه با يه مرد ديگه رابطه پنهاني داره، به اينكه از اون روزي كه فهميد مرجان عاشق يكي ديگه است حس كرد عاشق بيتاست، يه اينكه نمي تونه از مرجان جدا شه، دوباره سيگاري روشن مي كنه و به دختر كوچولوش فكر مي كنه، به شيرين زبوني هاش، به اينكه اگه كارشون به طلاق كشيده بشه چي به سر اون خواهد اومد، ديگه دود رو حلقه اي نمي كنه....
موضوع : داستان |
با هم داستان بنویسیم
Friday, August 24, 2007
موضوع : داستان |
شريف! من دارم ميام!
Wednesday, August 22, 2007
موضوع : شخصی |
نذير شنبه: ايراني يا افغاني؟
Tuesday, August 21, 2007

پ.ن: بد نگاه نكنين، خوب در حال خوندن جامعه شناسي خودماني هستم!
موضوع : جامعه |
سعادت ابدي
Sunday, August 19, 2007


موضوع : فیلم |
اندر مشکلات شهرستانی ها!
Saturday, August 18, 2007
مشکل اینه که سینماهای اینجا فیلم هایی رو اکران می کنن که 2 ماه قبل در تهران رو پرده بود. حالا اگه یه کسی مثل من 24 ساعته توی نت باشه و وبگردی و وبلاگ گردی کنه جریان فیلم رو قبل از اینکه به اینجا برسه از سیر تا پیازش و می دونه. پنج شنبه با چند تا از دوسنان رفتیم سینما که روز سوم رو ببینیم. نمی دونم قبلا کجا خونده بودم که این فیلم یه فیلم نمادین هست که واقعا بود. سمیره در این فیلم فقط یه زن نبود، یا فقط یه خواهر برای رضا نبود که جونش رو به خطر بندازه! سمیره قسمتی از ایران بود که همه کسانی که برای ایران می جنگیدن برای نجاتش جونشون رو کف دست گرفتن. فواد هم سمیره رو می خواست همونطور که خرمشهر رو می خواست. برای او هم سمیره نه فقط یه عشق که حقش می دونست(همونطور که از خرمشهر بعنوان یه حق تاریخی نام می بره).
بازی حامد بهداد مثل همیشه چشمگیر بود. علاوه بر لهجه و طرز راه رفتن از میمیک صورتش هم مثل همیشه خوب استفاده کرد. من چیز خاصی در بازی پوریا پورسرخ ندیدم هر چند که از دفعات قبل بهتر شده بود. البته من مدل موی پورسرخ رو هم درک نمی کنم. این مدل مو مطمئنا در اون زمان وجود خارجی نداشت. لطیفی در روز سوم باران کوثری رو بهمون سرنوشتی دچار کرد که حاتمی کیا در به نام پدر گلشیفته فراهانی رو! باران و گلشیفته یکی از ویژگی های بازیگریشون جنب و جوش و شیطنت هست. اینا هنوز به اون حدی نرسیدن که فقط با حرکات صورت و استفاده از لهجه و نوع بیان بتونن به خوبی بازی کنن. اما بازی برزو ارجمند که در نقد هایی که خونده بودم بهش اشاره نشده بود دد حالیکه بنظرم یه کار فوق العاده رو ارایه داد. اگه میون عربها زندگی کرده باشین کاملا حس می کنین که برزو چه کار بزرگی کرده و بخوبی تونسته از انجام این نقش بر بیاد.
اگه شما هم مثل من بچه شهرستانی هستین و هنوز روز سوم اکران میشه، برین ببینین، فیلم بدی نیست. هر چند من هنوز فقط از فیلم های جنگی حاتمی کیا خوشم میاد.
موضوع : فیلم |
سلیمان تنگه
Thursday, August 16, 2007

موضوع : شخصی |
تویتر یا وی ویو؟
1-چون ایرانیه، یعنی چند تا از بر و بچ همین وبلاگستان نوشتن!
2-چون با یاهو مسنجر میشه بروزش کرد!
3-چون با پیامک میشه بروزش کرد! فکرش رو بکن آدم درهر شرایطی می تونه پیامک بده! در حالیکه به وب همیشه دسترسی نداره! چه کارهایی که اینجور نمیشه کرد.
وی ویو هنوز نسبت به تویتر امکانات کمتری داره و خیلی هم کند تره! اما مطمئنا با تلاشی که من از این بچه ها دیدم هر روز بهتر میشه.
موضوع : وبلاگ |
کمک
Tuesday, August 14, 2007
علوم اجتماعی ؟؟؟
علوم سیاسی ؟؟؟
فلسفه ؟؟؟
این 3 تا رشته رو همیشه دوست داشتم و دارم. احتمالا خیلی از شماها اطلاعات بیشتری از من در باره این رشته ها دارین! من می خوام بدونم میشه با روزی 2 ساعت خوندن تا روز کنکور هیچ کدوم از این ها رو قبول شد یا نه؟ البته من مجبورم فقط دانشگاهای شهر تهران رو انتخاب کنم. البته شما فرض کنید من نیازی به خوندن زبان ندارم!
پ. ن1: من MBA پارسال امتحان دادم و قبول شدم.
پ.ن2: کسی اطلاعات دقیق تری نداره!
موضوع : شخصی |
نیک
Sunday, August 12, 2007
مثلن ببینیم توی پرورشگاه آیا آنها کتابخانه دارند؟ آیا کتابهای مناسب گروه های سنی مختلف دارند اگر ندارند می توانیم برایشان درست کنیم. يا اینکه گروه هایی مامور قصه خوانی بشوند. برای بچه ها در رده های سنی مختلف. جوري که بچه ها اينطور گدا منش بار نیایند که فکر کنند هر کس که گاه گداری گذرش به آنجا بیافتد حتمن رفته برایشان هدیه ی نقدی یا لباس یا حداقل خوراکی ببرد. بچه های آنجا این امید را داشته باشند که کسانی ممکن است قصه و خیال برایشان هدیه ببرند. یا شادی برایشان هدیه ببرند. بر و بچه های تاتر و نمایش اگر داوطلب باشند می توانند برایشان برنامه ی نمایشی یا نمایش عروسکی ترتیب بدهند. جوري که شاید بتوانیم در حد خودمان برایشان محبت ببریم و نه تنها يکي دوبار بلکه این یک کار دائمی باشد که توسط ما آغاز شود و توسط انجمن ادامه یابد. یک کار دائمی و طولانی مدت. من امیدوار هستم و فکر نمی کنم این کار غیر عملی باشد. اگر ما بخواهیم. باید بشود.
دوستانی جمع شده اند تا کلای نایاب محبت رو به بچه های یتیم بدن! نیک منتظر حضور شماست!
-------------------------------------------------------------------------------------------
یه سوال: اگه پارتنر شما به هر دلیلی بهتون خیانت کنه، عکس العمل شما چیه؟ جدایی یا خیانت متقابل یا ندیده گرفتن یا ... لطفا خیلی کوتاه جواب بدین! این سوال در ادامه بحث قبلی درباره خیانته!
موضوع : جامعه |
مردی که از هوا می آمد
Thursday, August 09, 2007
دکتر ناصر الدین صاحب زمانی در کتاب "آنسوی چهره ها" به روانکاوی و روانشناسی موضوعات اجتماعی می پردازه. موضوعات اجتماعی-انسانی از قبیل روسپیگری، خودکشی، بزهکاری، بی سوادی، عشق، افسردگی، خیانت و ... رو از دیدگاهی متفاوت از علوم اجتماعی بیان می کنه و سغی در ارایه راهکار برای اونا داره. این کتاب از روی مجموعه سخنرانی های دکتر صاحب زمانی در سال های 41 و 42 نوشته شده و بدی این کتاب هم همینه که به معضلات اساسی این چند ساله نمی پردازه! با این حال توصیه می کنم اگه این کتاب پیدا کردین حتما بخونین.
موضوع : کتاب |
همجنسگرایی یا مصلحت گرایی؟
Tuesday, August 07, 2007
1-مسئولین شرق بنا بر مصلحت این حرف رو زدن! که در این صورت باید پرسید که کدوم مصلحت حکم به چنین واکنشی داده! شرق باید بدونه که هیچ مصلحتی بالاتر از حفظ شخصیت و کرامت انسانی نیست! این مصلحت گرایی در طول تاریخ، دستاویزی شده که برای زورگویی بر مردم! همون مصلحت که به نام عدل و برابری همه مردم، کمونیست ها در شوروی ظلم های زیادی به مردم کردن! همون مصلحت که به نام حفظ امنیت ملی چه شکنجه هایی که در نقاط مختلف جهان نمی کنن! همون مصلحت که به نام حفظ عفت عمومی جامعه زن ها و مردها رو سنگسار می کنن! همون مصلحت کذایی همیشگی! بالاترین مصلحت اونه که مصلحتی در کار نباشه و همه کارها بر اساس قاعده و قانون باشه.
2-مسئولین شرق به این بیاناتشون اعتقاد دارن! که ابتدا باید تاسف خورد به حال این ملت که مهمترین تریبون روشنفکری اون چنین اعتقادی داره! در واقع شرق با این کار حکم به غیراخلاقی بودن همجنشگرایی میده. شاید تنها دلیلی که مخالفین همجنسگرایی بیان می کنن بخطر افتادن جامعه باشه! ولی مگه همیشه جامعه مهمه و فرد بی ارزش. همجنسگرایی یه عمل ژنتیکیه و این دسته از مردم ناخودآگاه به همجنس گرایش دارن، همونطور که خیلی از ماها وقتی جنس مخالفی می بینیم که عشوه و ناز می کنه تحریک میشیم. علاوه بر این، این موضوع یه امر شخصی خیلی ساده است. باید این حق انتخاب رو به همه داد که بر طبق میلشون زندگی کنن. این قضیه مثل اینه که من یه غذایی رو دوست ندارم و به کسی که این غذا رو دوست داره، خرده بگیرم. یا اینکه اونایی که سکس از عقب رو قبول ندارن به آدم هایی که چنین کاری می کنن انگ غیر اخلاقی بودن بزنن. همجنسگرایی رفتار جنسی گروهی از مردمه که دلیلی نداره همه خوششون بیاد. این قضیه بهمین سادگیه و همجنسگراها دسته ای از همین مردم هستن که شاخک های جنسی شون وقتی همجنسی رو می بینن تحریک میشه. ما می تونیم اونا رو تو جمع خودمون نمی پذیریم ولی حق نداریم از اونا به بدی یاد کنیم.
پ.ن1: بعضی ها این روزها بیان می کنن که اصلا ساقی قهرمان شاعر خوبی نیست و شعر هاش ارزش خوندن نداره و از این حرف ها... این موضوع مهمی نیست. موضوع مهم این است که شرق باهاش مصاحبه کرده ولی احترام ایشون رو نگه نداشت. کاش از اول مصاحبه ای انجام نمیشد.
پ.ن2: من نه همجنسگرا هستم و نه از شعرهای این خانم خوشم اومده ولی این چیزها اصلا مهم نیست.
پ.ن3: امیدورام تا این مسئولین شرق این طرز تفکر رو دارن، شرق هرگز باز نشه!
پ.ن4: هم میهن بزودی با قوچانی عزیز بر میگرده!
پ.ن5: هر کسی اداپتیک می خواد، بگه تا براش دعوت نامه بفرستم!
موضوع : رسانه |
شرقِ لعنتی!
Monday, August 06, 2007
مطلب مرتبط: همجنسگرایی یا مصلحت گرایی؟
موضوع : رسانه |
باور نمی کنم
روشن از جلوه های مهتابست
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکفدچون لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
کی درخشد میان هاله راز
آه باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آندو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
موضوع : شعر |
3 تغییر در وبلاگ
Sunday, August 05, 2007
<a expr:href='"javascript:HaloScan(" + "\"" + data:post.id + "\"" + ");"' target='_self'>
<script type='text/javascript'>postCount('<data:post.id/>');</script>
</a>
جای XXXXباید نام کاربری هالواسکنتون رو بنویسید.
حالا نه دیگه کامنت دونی فیلتره و نه مشکلات خاص خودش رو داره، براحتی میشه نظر داد.
اداپتیک چیست؟ برای یک وبلاگنویس بارها پیش میآید که بخواهد دیگر وبلاگها را در زمینه مورد علاقه خود پیدا کند، یا اینکه اگر مطلب جالبی نوشته بقیه را از آن خبردار کند. همچنین بتواند بدون اینکه لازم باشد ایمیل یک وبلاگنویس دیگر را پیدا کند، با او ارتباط برقرار کند و از مطالب تازه او خبردار شود و او را از مطالب تازه خود خبردار کند.
در اداپتیک ثبت نام کنید.
تویتر: شما در هر لحظه چه می کنید. میشه به راحتی rss اونو به وبلاگتون اضافه کنید. استفاده از تویتر لذت بخشه.
موضوع : وبلاگ |
چین: به کجا چنین شتابان؟
Thursday, August 02, 2007
موضوع : فیلم |
تاج سرم
Tuesday, July 31, 2007
به صبح خنده ات آویزم، ای امید محال مگر تلافی شب های انتظار کنم
فاطیما فکرش رو می کردی که به اینجا برسیم، فکر می کردی که به جایی برسیم که بخاطر دوری از هم حالا اینجور درمونده شیم!
شیدای تو ام، تاج سرم بیا به سرم رسوای توام، چشم ترم بنشین به برم
موضوع : شخصی |
اخلاق خدایان
Saturday, July 28, 2007

موضوع : کتاب |
ویکی پدیا
Thursday, July 26, 2007

موضوع : رسانه |
به اسم دموکراسی
Tuesday, July 24, 2007
1- اکثر مردم آمریکا و بعضی از کشور های دیگر غربی به این امر اعتقاد دارن که دولت آمریکا و دیگر دولت های بزرگ اقتصادی دنیا باید به ملت هایی که اسیر حکومت های دیکتاتوری هستن کمک کنه و به اون ملت ها در رسیدن به دموکراسی و آزادی یاری بده. این طرز تفکر تازگیها در ایران هم جا باز کرده و طرفداران زیادی بدست آورده. این افراد انقلاب مخملی رو دخالت در امور داخلی کشورهای دیگر نمی دونن و صرفا اونو کمک به ملت های دربند می دونن.
2- بعد از پخش این مستند بعضی ها میگن هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش حرف خاصی که نزدن و یا می پرسن چيزهايی که پخش شد چه ربطِ مشخصی به ايران داشت؟ شاید این سوال کمی ساده لوحانه و احمقانه باشه. این برنامه بوضوح به بررسی عملکرد بنیاد سوروس، ویلسون و ned می پردازه. کیان تاجبخش صریحا میگه که بنیاد سوروس در 3 بعد فعالیت می کنه که بعد اول اون که بعد آشکاره شامل افزایش سطح آگاهی عمومی، برگزاری کنفرانس های بینالمللی (مثل کنفرانس يوسي اله) به منظور اصلی بوجود اومدن ارتباطات متعدد غیر رسمی در پس زمینه برنامه اصلی کنفرانس، تجهیز کتابخانهها، کمکهای علمی به بنیادها و موسسههای پژوهشی و ... هست و بعد دوم شبکه سازی و فرهنگ سازیه که شامل تکمیل حلقههای انسانی مخصوصا روشنفکران ، آشنا کردن فعالین اجتماعی و مدنی با یکدیگر..و هست و در بعد سوم هدف اصلی بنیاد سوروس پیگری میشه که پیاده کردن فلسفه جامعه بازه. "هدف دراز مدت بنیاد سوروس برای پیاده کردن آن فلسفه جامعه باز و حرکت کردن آن جامعه و حرکت کردن هر جامعه ای به سمت جامعه بازاین هست که بین حاکمیت و ملت شکاف ایجاد شود و از طریق این شکاف آن قسمتهایی از جامعه مدنی که بر مبنای برنامه فلسفه جامعه باز شکل گرفته و توانمند شده روی آن حاکمیت فشار بیاورد."
3- گزارش روابط عمومی حزب مشارکت درباره به اسم دموکراسی نشون میده که حزب مشارکت هنوز نتونسته خودش رو پیدا کنه و دچار تناقض های زیادیه. اعتراض های حزب مشارکت در زمان انتخابات مبنی بر اینکه انتخابات در ایران آزادانه برگزار نمی شود در تضاد با این قسمت از گزارش «وقوع انقلاب هاي مخملي را بر اساس تجربه در جوامع ديكتاتوري ممكن دانستند كه در آنها پيشبرد نظر اكثريت مردم از طريق صندوق هاي راي و انتخابات آزاد و عادلانه فراهم نباشد. ».
4- اما سوروس کیه؟(اینجا) سوروس در1930 در بوداپست مجارستان در خونواده یهودی متولد شد. پدرش جزو اسرای جنگ اول جهانیه که سرانجام به روسیه فرار می کنه تا بتونه یه بار دیگر خونواده اش را در مجارستان ملاقات کنه. سوروس 13 سال داره که ارتش آلمان نازی مجارستان را تصرف می کنه و یهودیان را تبعید می کنه. جورج در سال 1946 می تونه با شرکت در همایش بین المللی زبان اسپرانیو که در کشور سوئیس برگزار میشه، فرار کنه. در سال 1947 به انگلستان مهاجرت می کنه، و با کار در راه آهن به عنوان باربر و در رستوران به عنوان خدمتکار تلاش می کنه تا هزینه های مالی خودش را فراهم کنه. جورج سوروس در سال 1952 از دانشگاه اقتصاد لندن فارغ التحصیل میشه. سوروس در دانشگاه اقتصاد لندن بود که آشنایی نسبی با کارهای کارل پوپر فیلسوف مشهور به دست آورد و تفکر جامعه باز پوپر تونست تاثیر به سزایی در نوع نگرش و تفکر او بذاره. در واقع تجربه سوروس از نازیسم و کمونیسم او رو مجذوب نقدهای پوپر نسبت به نوع اداره کشور با حکومت های مقتدر مرکزی کرد. جامعه باز تنها در صورتی می تونست رونق بگیره که حکومت های دموکراتیک بنا نهاده شده باشن، آزادی بیان وجود داشته باشه، عقیده های گوناگون امکان بروز و ظهور داشته باشن و حقوق فردی مراعات شده باشه و او هم در همین راستا گام برداشت.در سال 1956 سوروس به آمریکا مهاجرت کرد و تا سال 1963 در نقش یک تحلیلگر و تاجر فعالیت کرد. در طول این دوره ایده های پوپر رو با تئوری های خودش وفق داد و قاعده ای برای توصیف نسبت بایدها و واقعیات طراحی کرد. قاعده ای که بتونه برای پیشگویی روند آتی مورد استفاده قرار بگیره. تئوری های عملیاتی سوروس وی رو به این نتیجه رساند که توانایی بیشتری در تجارت و بازرگانی داره تا فلسفه. او از طریق صندوق سرمایه گذاری بین المللی که خود تاسیس کرده بود تونست از نظر مالی موفقیت های چشمگیری کسب کنه. در سال 1967 یک سازمان رو بنا نهاد و در سال 1973 شرکتی خصوصی ایجاد کرد که مکمل بخش قبل بود. سوروس موسسه جامعه باز رو در سال 1979 در نیویورک ایجاد کرد. امروزه او شبکه ای از این قبیل موسسات را در سرتاسر اروپای مرکزی و شرقی، شوروی سابق و اوراسیای مرکزی و همچنین آفریقای جنوبی، گواتمالا و ایالات متحده و... داره. او همچنین کتاب هایی نیز در زمینه های مختلف سیاسی اقتصادی چاپ و منتشر کرده. او همچنین موسساتی چون بنیاد ملی برای دموکراسی و موسسه خانه آزادی رو نیز زیر نظر داره.
5- این روند انقلاب مخملی احتمالا دستاویزی برای دولت جمهوری اسلامی خواهد شد تا به هر کسی که بخواد انگ وابسته بودن به بنیاد های امریکایی بزنه و براش دردسر های ایجاد کنه!
موضوع : سیاست |