Showing posts with label سیاست نظری. Show all posts
Showing posts with label سیاست نظری. Show all posts

کمونیسم و سوسیالیسم

Wednesday, July 18, 2007

مدتهاست که ذهنم درگیر این سوال بود، از خیلی ها هم پرسیدم ولی خوب جواب درست و حسابی کسی بهم نداد. خودم یه چیزهایی می دونم ولی نه کامل و شفاف. چیزهایی که می دونم مربوط میشه به کتاب مکتب های سیاسی نوشته دکتر بهاء الدین پازارگاد، انتشارات اقبال:
صفحه 112:
"فرق عمده کمونیسم را با سوسیالیسم می توان از مقایسه سوسیالیسم لیبرال انگلیسی با سوسیالیسم مارکسی درک نمود: سوسیالیسم لیبرال(که از قرن 17 تاکنون منسوب به انگلیس می باشد) معتقد است تنها بلزوم کنترل وسایل تولیدی ولی مخالف کنترل امر توزیع محصول می باشد. سوسیالیسم مارکسی (که آن را سوسیالیسم روسیه نیز می توان خواند) معتقد به کنترل تولید و توزیع هر دو می باشد. کمونیسم نیز معتقد به کنترل توزیع و هم تولید است. لذا بین کمونیسم با سوسیالیسم مارکسی یا سوسیالیسم روسیه فرقی نیست ولی با سوسیالیسم معتدل انگلیسی فرق دارد."
صفحه 149:
"اما اصطلاح کمونیسم بمفهوم اخص که امروز در همه نقاط جهان بکار می رود عبارت است از کمونیسم مارکسیسم که جنبه میلیتاریسم ان مقدم بر عقیده سوسیالیستی قرار گرفته و بیش از هر چیز جنبه میلیتاریست و حالت نظامی دارد یعنی مفهوم آن پیشرفت مرام را با زور و قوه نظامی دربرداشته و معتقد به حفظ رژیم کمونیسم بقوه نظامی و حفظ حالت نظامی است."
چیز بیشتری در این کتاب پیدا نمیشه، خواهش می کنم اگه کسی چیز دیگه می دونه، بگه!

یه سوال

Tuesday, July 17, 2007

کسی می دونه فرق کمونیست با سوسیالیست چیه؟ فرق حزب کمونیست با حزب سوسیالیست؟ فرق دولت سوسیالیست با دولت کمونیست؟ اگه کسی می دونه به این بنده نادون کمک کنه!

انتخابات طوفانی؟

Monday, June 25, 2007

چند روزیه که جزوه مبانی علم سیاست دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران رو می خونم. فصل ششم این جزوه درباره انتخاب سیاسیه. این بحث به شامل 3 دسته افراد میشه: رهبران سیاسی (کسانی که قراره مردم بهشون رای بدن) و فعالین سیاسی (کسانی که برای رهبران رای جمع می کنن) و انتخاب کنندگان و درباره دلایل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی که مردم رای میدن بحث های زیادی می کنه. موضوعی که برام خیلی جالب بود اینه که انتخاب کنندگان رو به چند دسته مختلف تقسیم می کنه که یکی از اون دسته ها مردمی هستن که در تصمیم گیری مردد هستن و هنوز نتونستن تصمیم بگیرن که در به چه حزبی رای میدن و یا اصلا در انتخابات شرکت میکنن یا نه! یه جایی اشاره می کنه که کوچک ترین عواملی می تونه بر تصمیم اینگونه افراد تاثیر گذار باشه . مثال می زنه که بارانی و طوفانی شدن روز انتخابات ممکن است عده زیادی از این مردم رو از رای دادن منصرف کنه. حالا فکر می کنین اگه روز انتخابات در ایران طوفان بشه، اصلاح طلبان بیشتر ضرر می کنن یا محافظه کاران؟

روشنفکر و سیاست

Sunday, June 17, 2007

مدتی است بحثی درباره ارتباط روشنفکر و سیاست و حضور روشنفکران در عرصه سیاست شروع شده. در این بحث باید به تفاوت های مهم روشنفکر و سیاستمدار توجه کرد:
1-سیاستمدار به یک باور و تئوری ثابت رسیده و بر اساس آن عمل می کنه، در حالیکه روشنفکر هیچ گاه به خط فکری ثابتی نمی رسه و همواره از افکار جدید استقبال می کنه ، روشنفکری که سالها از یک خط فکری تبعیت کنه، دیگر روشنفکر نیست. همچنین سیاستمداری که تئوری می ده دیگر یک مدیر اجرایی نیست. سیاستمدار باید به حقیقتی رسیده باشه و بر آن اساس فعالیت کنه و روشنفکر نباید به حقیقتی رسیده باشه و و همیشه در پی حقیقت باشه.
2-روشنفکر نباید مصلح باشه. در حالیکه سیاستمدار باید مصلح باشه. سیاستمدار باید بر اساس موقعیت زمانی و مکانی تصمیم بگیره ولی روشنفکر همیشه باید اونچه به اون اعتقاد داره رو بیان کنه. چه بیان این اعتقاد به سود خود، مردم، یا دولت باشه و یا علیه خود و مردم و دولت.
با توجه به این تفاوت ها میشه فهمید که هر روشنفکری که وارد عرصه سیاست بشه، باید رفتاری متفاوت با اونچه در قبل داشت را در پیش بگیره و هرگز نمیشه یه سیاستمدار رو روشنفکر نامید. و حیات و بقای روشنفکری در عدم حضور در سیاسته.

دولت قانونمند در فرانسه

Monday, May 07, 2007

پیش نوشت:دولت قانونمند دولتیه که محدود باشه بوسیله اصول بنیادینی که قانون اساسی نامیده میشه. در این دولت تفکیک قوا بطور کامل صورت گرفته و هر 3 قوا نمی تونن از قانون اساسی تخطی کنن. دولت قانونی دولتیه که بر اساس قانون و رای مردم باش. در این دولت، قانون پارلمان -که نشونه اراده مردمه – بر همه قوانین کشور ارجحیت داره و همه قوا تحت نظر اون اند. یک قانون مصوب در پارلمان مظهر اراده عمومی نیست، بلکه بیان یک اکثریت سیاسیه؛ در حالیکه قانون اساسی بوسیله تصویب در یک همه پرسی عمومی لازم الاجرا شده. اعمال قانونگذاری درست مانند اعمال و تصمیمات قوه مجریه و قضاییه باید تابع قانون اساسی باشه که منبع مشترک قوای مقننه و مجریه و قضاییه است.
انتخابات ریاست جمهوری فرانسه بهونه ای شد تا درباره سیر تکاملی دولت قانونمند در فرانسه چند خطی بنویسم.
نظام سیاسی حاکم بر فرانسه می تونه به عنوان یک دولت قانونمند کامل توصیف بشه. اما شاید براتون عجیب باشه که فرانسه که مهد جمهوری و آزادی بشمار میره تا کمتر از نیم قرن پیش دولت قانونمندی بشمار نمی رفت بر خلاف ایالات متحده و یا انگلستان و یا آلمان که قرن هاست دارای دولت قانونمندی می باشن. پس از انقلاب فرانسه نظریه حکومت قانون و دولت قانونمند مترادف با حاکمیت پارلمان گردید و تسلط دولت قانونی راه بر ظهور دولت قانونمند بست.
قبل از انقلاب 1789، حاکمیت در فرانسه بر اساس تئوری حق الهی پادشاهان بود و قدرت حاکم در دست سلطنت موروثی بود، قدرتی که مستقیما از خدا نشات می گیره و تابع هیچ محدودیتی جز تعهد به رعایت قوانین نشات گرفته از خدا و طبیعت و معاهدات بین المللی نیست. تغییر بنیادین سیاسی که دستاورد انقلاب فرانسه بود از فرایند تدریجی انتقال حاکمیت از پادشاه به یک هویت انتزاعی جدید حاصل شد. در سال 1789 مساله این بود که تعیین این هویت انتزاعی جدید می تونست مردم رو جایگزین پادشاه کنه. این هویت انتزاعی جدید با عنوان ملت شناخته شد. بر طبق ماده 3 اعلامیه حقوق بشر و شهروند سال 1789 "بنیان کل حاکمیت در ملت وجود دارد، هیچ دستگاه و فردی نمی تواندقدرتی رو اعمال کند که آشکارا از ملت نشات نگرفته باشد." وجود چنین اصلی در قانون اساسی 1791 فرانسه نشوندهنده این بود که مردم از طریق نمایندگان عمل می کنن و در نتیجه میشه یک قانون اساسی و حکومت بر کشور از طرف مردم رو پذیرفت. دراین مفهوم دولت تنها یک ابتکار و تدبیره، یک ساز و کار حیات یافته بوسیله قانونی که نشون دهنده اراده عمومیه. به لحاظ نظری اگر حاکم جدید یعنی ملت می خواست قانون اساسی را تغییر بده، تنها با تبعیت از روش های گفته شده در قانون اساسی قادر به اون بود. با وجود این در عمل برداشت فرانسوی از حاکیت قانون نه با ایده برتری قانون اساسی، بلکه در برتری پارلمان مشهود بود و قوانینی که در پارلمان تصویب میشدن حتی در صورت مغایر بودن با قانون اساسی لازم الاجرا بودن.
در قانون اساسی ناپلئونی صلاحیت اعطا شده به سنا برای ابطال هر قانون مغایر با قانون اساسی صرفا برای دستیابی به اهداف سیاسی بود، چرا که سنا صرفا ابزاری در دست امپراتور برای اثبات کنترل و تسلطش بر دیگر نهادهای حکومتی بود. آخرین کوششها در جمهوری چهارم سبب تشکیل یک کمیته قانون اساسی شد که شباهت هایی با یک دادگاه قانون اساسی داشت، اما دستیابی به این امر بسیار دشوار بود و البته قانون اساسی سال 1946 نیز به لحاظ شکلی ابطال قانونی رو که ناقض حقوق و آزادی های مذکور در مقدمه اش بود، ممنوع می ساخت.
در طول 2 قرن بدون هیچ سازوکاری برای دفاع از برتری قانون اساسی، فرانسه رژیم های سیاسی متعدد و 16 قانون اساسی رو تجربه کرده. دلیل اینکه هیچگاه فرانسه نمی خواسته دادگاه قانون اساسی برای دفاع از قانون اساسی داشته باشه رو باید بی اعتمادی تاریخی ملت فرانسه به قضات دونست. در واقع انقلاب فرانسه اساسا به منظور مقابله و مبارزه با تعدی به حریم خصوصی شکل گرفت: تجاوز و تعدی از طرف قئودال ها، اشراف و کشیشان که از طرف قضات مورد حمایت قرار می گرفتن.
سرانجام در قانون اساسی جمهوری پنجم در سال 1958(که یک شاهکار حقوقی و سیاسی بود) دولت قانونمند در فرانسه شروع به رویش می کنه. توفیق حاصل شده مفهوم دولت قانونمند سبب لازم الاجرا شدن 2 اصل مندرج در قانون اساسی جمهوری پنجم شد: اول کنترل قضایی قوانین وضع شده و دوم محدود کردن اختیارات قوه مجریه توسط دادگاهها. تاثیر عملی مفهوم دولت قانونمند رو میشه در سخنرانی ایراد شده در نوامبر 1977 توسط رئیس جمهور "والری ژیکاردستن" در تالار شورای قانون اساسی دید:
"از زمانی که اعمال هر مقام ، از بالاترین تا پایین ترین، تحت کنترل قاضی ای باشد که تضمین کننده این است که این مقام به کلیت قواعدی که تابع آن است احترام می گذارد، دولت قانونمند پایدار شده است."

ديكتاتوري مدرن

Tuesday, July 04, 2006

چند هزار سال پیش افلاطون گفت: دموکراسی بهترین راه برای حکومت نیست، بلکه ساده ترین راه برای حکومت است.
اما مطمئنا در این چند هزار سال، راهی بهتر از دموکراسی (حکومت اکثریت) یافت نشد که همچنان دموکراسی را ترجیح می دهند. شاید اوج دموکراسی را بتوان در آمریکا مشاهده کرد اما وضعیت استقلال فکری در آمریکا بسیار وخیم تر از خیلی از کشورهایی هست که بصورت دیکتاتوری اداره می شوند. در هر صورت یک دیکتاتور شاید بتواند بر کارها و اعمال مردم نظارت داشته باشد و آنها را کنترل کند اما بطور حتم نمی تواند بر افکار آنها تسلط داشته باشد. ولی شما اگر مخالف اکثریت باشید خودتان نظرتان را عوض می کنید و بسوی جمع گرایش پیدا می کنید و انگار مخالف و موافق همه در یک قطاری هستند که لوکوموتیو رانش اکثریت است. این عوض شدن نظر چنان ناخودآگاه انجام می گیرد که در اکثر موارد یا خود فرد حس نمی کند که نظرش عوض شده است یا این تغییر را تغییری مثبت در خود می پندارد و از ان استقبال می کند. اما چرا اینگونه است؟ این سوالی است که هنوز جواب دقیقی برای آن پیدا نشده است. شاید در کشورهای دیکتاتوری چون صدای دیکتاتور صدای خدا نیست هر کسی حداقل در ذهنیاتش می تواند مخالفت کند اما این باور که صدای مردم ( اکثریت) صدای خداست یعنی حق است؛ یعنی درست است، موجب شده است که اقلیت به خودش اجازه ندهد که حتی در ذهنیاتش مخالف آن باشد. و شاید دلیل دیگر ان باشد که دیکتاتور و طرفدارانش اکثریت مردم را تشکیل نمی دهند که اگر بدهند می شود همان دموکراسی؛ پس مخالفت با دیکتاتور باعث رانده شدن از جامعه توسط مردم نمی شود ولی در امریکا مخالفت با اکثریت موجب انزوا از جامعه می شود و این ترس از منزوی شدن است که نمی گذارد این فکر مخالف شکل بگیرد.
در آمریکا بر سر یک موضوع تا آن زمان بحث و جدال وجود دارد که اکثریت رای خود را صادر نکرده باشد. ولی بعد از ان همه چیز تمام می شود انگار مخالفتی اصلا وجود نداشت. و این همان دیکتاتوری پنهان و مدرن است که مهمترین بحث حکومت داری در هزاره سوم خواهد بود.
Powered by: Blogger